. کرگدن ها

از بازگشت هدهد و شنیدن پیام نویدبخشش چندین سال گذشت ولی قصرهای مرمر حیوونا در همون رویاهاشون باقی موند.درسته که بعد از بازگشت هدهد شور و شوق زیادی بین حیوونا افتاد که برن کسب و کار خودشون رو راه بندازن و از این طریق مشکلات خودشون و جنگلشون رو حل کنن، اما که همونطور که حتما متوجه شدین جنگل قصه ما-مثل تمام جنگل های دنیا-زیاد جای راحتی برای شروع یک استارت آپ موفق نبود.

برای موفقیت،باید تلاش خیلی زیادی میکردی و در نهایت هم به خاطر مشکلات ساختاری زیادی که توی جنگل بود شانس موفقیت زیادی نداشتی.از«عقاب ها»و چند تا استثناء که بگذریم بیشترین کسب و کارهای موفق توسط دو گروه اداره میشد:

۱-دور و بریای شیر که با بودجه و امکانات و اختیارات اون رشد میکردن

۲-گروه تمساح ها که چند وقتی بود تو جنگل پیداشون شده بود.اونا معمولاً ارتباطی با بقیه حیوونا نداشتن -به جز وقتی که در ازای مقدار ناچیزی کاج،به بیگاری میگرفتنشون

تمساح هانه با کسی حرف میزدن،‌نه به کسی نزدیک میشدن.تو جمع هاشون فقط خودشون بودن و اونجا هم انگار چندان دوستانه نبودن.بعضی حیوونا که واسشون کار میکردن میگفتن معمولاً بعد از گردهماییشون-که عموما شبها برگزار میشد- باید یکی دوتا لاشه تیکه پاره شده تمساح رو ببرن و یک گوشه جنگل بندازن.

تمساح ها حیوونات دوست‌داشتنی ای نبودن امایک چیز رو خوب بلد بودن و همون باعث شده بود بتونن تو این جنگل سرپا بمونن و اون چیزی نبود جز«بی رحمی»!

با این شرایط اکثر حیوونا دست از تلاش برداشته بودن و به رخوت زندگی سابقشون برگشته بودن.روزها و شب ها به آرامی میگذشت و دیگه کسی صدای حیوونی که به دنبال تبلیغ کسب و کار خودش باشه رو نمی‌شنید.تا این که یک روز صدایی بلند سکوت بیشه کرگدن ها رو شکست: «کرگدن ها، جمع بشین!»

این صدای«مایک گرانت»رهبر کرگدن های بیشه بود.مایک با اینکه سن و سال خیلی زیادی نداشت اما به خاطر کرگدن دوستی و ذکاوتش همیشه مورد احترام گله بود.از چند سال پیش هم که«منصف» -به معنی نصف کننده-رهبر پیر کرگدن ها مرده بود، کرگدن ها گوش به فرمان مایک بودن و برای اموراتشون از اون مشورت می‌گرفتن .تو جریان«رنسانس هدهدی» -اسمی که حیوونا به دوران بعد از بازگشت هدهد داده بودند و البته کم کم داشت فراموش می‌شد -کرگدن ها زیاد به شور و شوق نیومده بودن و زندگی گذشتشون رو دستخوش تغییرات زیادی نکرده بودن.

کرگدن ها اعتقادات عجیبی داشتن.اونا معتقد بودن«کاج»روابطشون رو تخریب میکنه و اگه بخوان کسب و کاری بر مبنای تبادل«کاج»داشته باشن، مهر و عاطفشون رو از دست میدن و مثل «تمساح ها» میشن.حتی بعضیاشون اعتقادات عجیب تری داشتن.اونا میگفتن تمساح ها زاد و ولد نمیکنن.اونها حیوونایی هستن که تحت تأثیر«طلسم کاج»به این روز افتادن،‌و البته معلومه که هیچ وقت هم نمیتونستن دلیل قانع کننده ای واسه این ادعاشون مطرح کنن.

اما برعکس بقیه گله، مایک وقت زیادی رو صرف تماشای رفتارهای کسب و کاری حیوونا-خصوصا تمساح ها-می‌کرد و مخصوصا اگه حیوونی از شریکش جدا میشد، مایک حتما به سراغش می‌رفت و باهاش گفتگو میکرد.تو دو سال اخیر اینقدر این کار برای مایک مهم شده بود که دیگه وقت کمتری رو با گله میگذروند. این قضیه اینقدر جدی شده بود که خیلی از کرگدن ها احساس میکردن دارن برای همیشه مایک رو از دست میدن!و حالا بعد از دو سال کناره گیری از گله مایک برگشته بود ، به بالای تپه رفته بود و فریاد زده بود: «کرگدن ها، جمع بشین!.»

مایک از بالای تپه گله کرگدن ها رو مخاطب قرار داد و گفت:

«چند سال پیش هدهد به ما نوید ساختن یک زندگی شادتر رو داد، حیوونای زیادی برای تحقق این رؤیا تلاش کردن و اکثراً شکست خوردن.حیوونای زیادی ورشکست شدن،‌ خیلی‌ها همه زندگیشون رو از دست دادن،خیلی‌ها برای همیشه جنگل رو ترک کردن تا رؤیای خودشون رو در جای دیگه ای دنبال کنن و حیوونای زیادی هم برای همیشه رویاشون رو کنار گذاشتن و به انجام کارهای سطح پایین واسه دور و بریای شیر و تمساح ها اکتفا کردن…

تا اینکه«استیو» و «اریک»راه موفقیت رو به ما نشون دادن و کسب و کاری راه انداختن که هنوز پابرجاست اما خودشون رو برای همیشه از هم جدا کرد!

از اون روز تاحالا حیوونای بیشتری تونستن راه عقاب ها رو برن اما همیشه یک نتیجه ناخواسته داشته: «جدایی»

من خیلی فکر کردم که مشکل کجاست؟ چطور میشه ، شرکایی که باهم اینقدر خوب بودن که تونستن همچین معجزاتی بسازن، یدفه دچار چنین اختلافاتی میشن که راه حلی بهتر از جدایی پیدا نمیکنن!

تو این مدت فهمیدم که این تنها مشکل«استیو»و«اریک»نبود.من کسب و کارهای موفق زیادی رو بررسی کردم که همشون از این قانون پیروی میکردن:

چند نفر دوست خوب باهم یک کسب و کار رو شروع میکنن، موفقش میکنن،‌دچار اختلاف میشن، جدا میشن و دیگه هیچ کار مشترکی انجام نمیدن.

تلخی این ماجرا اینجاست این پایان تأسف بار برای کسانیه که تو عمل نشون دادن چقدر خوب میتونن باهم کار کنن!

من اینجام که به شما بگم مشکل رو پیدا کردم، حالا دیگه میدونم چی باعث این جدایی میشه و چطور میشه از راه‌های غیر تمساحی این مشکل رو حل کرد.

در این لحظه بود که«مایک گرانت»مهمترین نطق تاریخ زندگیش رو کرد:

«تمساح ها موجودات بدی نیستن،‌فقط حیوونایین که از شکست هاشون«درس‌های بد»گرفتن.

اغلب حیوونا وقتی فکر میکنن به چیزی که حقشونه نرسیدن، احساس زیان میکنن.هرچی این احساس قویتر باشه، دفه دیگه سعی میکنن به همون میزان سهم بیشتری از اون چیزی که حقشونه بگیرن.ریشه این عمل«طمع»نیست، بلکه نیاز به امنیته!

در آغاز، شرکا تصمیم میگیرن رابطه‌ای بسازن که توش نه ظلم کنن نه ظلم ببینن.آرمانی که راه سختی برای واقعی شدن داره.دلیلش هم آینه که به راحتی ممکنه از دیگران به نفع خودمون استفاده کنیم بدون اینکه حتی بفهمیم در حال چنین کاری هستیم.

از طرف دیگه استارت آپ ها مدام تغییر میکنن، پس سهامی که یک روز عادلانه بود ممکنه در روز دیگه عادلانه نباشه.

اگه میخواین محیط کاری ای ایجاد کنین که در اون اعتماد،‌ عدالت و همکاری حکمفرما بشه،‌به طوریکه منافع همه همراستا باشه، تنها کنار گذاشتن خوی تمساحی کافی نیست! باید قوانین و ساختارهای قبلی که تولید بی‌عدالتی میکنن رو کنار بزاریم ومدلی بسازیم که کمکمون کنه حیوونای بهتری باشیم.

پس بیاید برخلاف تمساح ها از شکست هامون «درس‌های خوب» بگیریم. درسی که ما روبه دنبال اصلاح ریشه مشکلات میفرسته، نه درسی که مارو به تمساح تبدیل میکنه. تمساحی که به دنبال«حفظ امنیت»خودش با حمله به«امنیت دیگرانه»!

مثل قدیمی رو به خاطر بیارید که میگه:

«کسی شراب نو را در ظرف های کهنه نریزد،‌ چرا که شراب نو ظرف های کهنه را بدرد»

بعد از این نطق ولوله ای میون کرگدن ها افتاد.«شجاع»که یک کرگردن جوون بود چند قدم به جلو برداشت و پرسید:این مدلی که میگی چیه؟

مایک جواب داد:

«تا به حال همه حیوونا، دو مدل برای محاسبه سهام داشتن:مدل ثابت و مدل معوق

۱-مدل ثابت سهام رو تقسیم بر تعداد شرکا میکنه.مثلاً اگه دو نفر بودیم ۵۰-۵۰.سه نفر بودیم ۳۳-۳۳-۳۳
این مدل به نظر عادلانه میاد اما مشکلش اینجاست که در طول زمان،طبیعتا افراد میزان مختلفی از منابع رو به مجموعه میارن.منابعی مثل زمان، تخصص، پول، روابط و … پس بعد از چند سال هرکسی مستعد اینه که فکر کنه منابع بیشتری گذاشته درحالیکه سهامش افزایش پیدا نکرده.در اینجا یا تصمیم میگیره جدا بشه و از این ساختار ظالمانه بیرون بره – مثل استیو و اریک-یا تصمیم میگیره از این به بعد کم‌کاری کنه تا به اندازه سهامش کار کرده باشه و نتیجش این میشه که مسابقه کمکاری کردن راه میفته و استارت آپ زمین میخوره

۲-مدل معوق اینجوریه:برای پرهیز از مشکلات بالا اصلاً صحبتی در مورد سود نمیکنیم و این مشکل رو به آینده موکول میکنیم.فکر میکنیم اگه الان صحبت‌های سخت مالی رو بکنیم ممکنه شراکتمون آسیب ببینه، پس این بخش رو میزاریم واسه روزی که سودی به شرکت رسیده و میخوایم تقسیم سهام کنیم.مشکلی که اینجا پیش میاد،درست مثل بالاست.به عبارتی تو این روش ما مشکل رو حل نمیکنیم فقط زمان وقوعش رو تغییر میدیم»

پایانی که مایک توصیف میکرد برای کرگدن ها آشنا بود.اونا هر روز یک پرده‌شو میون حیوونا میدیدن و اصلاً به همین دلیل بود که دوس نداشتن سراغ«روابط کاجی»برن.به عبارتی مایک هنوز چیز جدیدی بهشون نگفته بوداما از حال و هوای مایک میشد فهمید که صحبت‌های خیلی بیشتری در راهه.

مایک صحبت هاشو ادامه داد:

«ما میتونیم پایان این نمایشنامه رو عوض کنیم به شرطی که آغازش و ادامشو عوض کنیم.و من برای اون یک طرح فوق‌العاده دارم.طرحی که به جای تعیین سهام ثابت، به دنبال سهام متغیره»

حتماً شما هم مثل کرگدن ها دوس دارین مدل مایک رو بخونین و قضاوتش کنید و ببینین آیا واقعاً میتونه مشکل بالا رو حل کنه یا نه؟ اگه انطوریه باید بگم کنجکاویتون کاملاً به جاست اما متأسفانه کمکی از دست من بر نمیاد.مدل مایک چیزی نیست که بشه تو چند پاراگراف توضیحش داد.اما خودش به طور مفصل این کار رو کرده.

اصلا چرا یک سری به سایتش نمیزنین: http://slicingpie.com/

results matching ""

    No results matching ""