عقاب ها

حالا میخوام داستان دوتا عقاب باهوش رو براتون تعریف کنم.اسم یکی از این عقاب ها«استیو»بود و یکی دیگه«اریک».قبل از عقاب ها حیوونات زیادی کسب و کارشون رو راه انداخته بودن اما ۹۰ درصدشون شکست خورده بودن.خیلی ها این آمار رو طبیعی می‌دونستن اما از نظر استیو این آمار طبیعی نبود.به همین دلیل وقت زیادی گذاشت تا بفهمه کجای کار اشکال داره که کسب و کارها شکست میخورن.بعد از گفتگو های زیاد با حیوونا ، تحلیل روشهاشون و تفکر درباره همه جنبه های مدیریتیشون، استیو به این نتیجه رسید که کسب و کارها شکست میخورن، چون چیزی رو عرضه می‌کنند که کسی نمیخواد، به همین دلیل با خودش عهد کرد قبل از ارائه محصول آیندش، از فروشش تو بازار مطمئن بشه.

چیز دیگه ای که استیو فهمید این بود که کارآفرینی کار یک نفره نیست.به همین دلیل فکر کرد بهتره برای خودش یک شریک و همراه انتخاب کنه. طبیعتا اولین کسی که به ذهنش رسید، دوستش اریک بود که با هم«وحدت فکر زیادی داشتن»و از طرف دیگه تو «حساب کتاب» هم خیلی دقیق تر از استیو بود.

اریک و استیو با همدیگه یک جلسه گذاشتن تا ایده شونو انتخاب کنند.اریک گفت:

«باید شغلی انتخاب کنیم که با علایق و تواناییهای ما متناسب باشه»

استیو یاد تلاشهای محکوم به شکست سگ آبی افتاد و اضافه کرد«اما این کافی نیست.ما باید شغلی انتخاب کنیم که حیوونای جنگل هم بهش احتیاج داشته باشن.اگه ما نتونیم مشکلی واقعی از حیوونا رو حل کنیم، هرچی هم به شغلمون علاقه داشته باشیم نمیتونیم مشتری زیادی داشته باشیم و در نهایت ورشکست میشیم».

استیو و اریک سعی کردن ایده هایی که دو تا شرط بالا رو داشته باشه لیست کنن.پیدا کردن ایده هایی که بهش علاقه داشته باشن کار سختی نبود.اونا چند تا ایده جالب پیدا کردن.اول اینکه عقاب ها ماهیگیرهای خیلی خوبی هستن.اریک گفت:«میتونیم ماهی بفروشیم»و استیو اضافه کرد«یا اینکه دوره آموزشی ماهیگیری برگزار کنیم».اریک گفت:«اگه بخوایم رو آموزش تمرکز کنیم ، آموزش پرواز هم خیلی خوبه.برای آموزش پرواز چه حیوونی مناسب تر از عقابه!»

و اضافه کرد:تا حالا شد سه تا ایده!بیا یک جدول بکشیم و هرکدوم رو بررسی کنیم.ایده ای مناسب تره که پیش فرضاش تایید بشه و بتونه مشکل مهمتری رو حل کنه.

وضعیت پیشفرض نام ایده
نامعلوم حیوانات علاقه مند به خرید ماهی هستند فروش ماه
نامعلوم حیوانات علاقه مند به یادگیری ماهیگیری هستند آموزش ماهیگیری
نامعلوم حیوانات علاقه مند به یادگیری پرواز هستند آموزش پرواز

استیو گفت:حالا باید ببینیم کدومیکی از این ایده ها مشکل مهمتری از مشتریا رو حل میکنه و این راهی نداره جز اینکه بریم به صورت مستقیم باهاشون گفتگو کنیم.اریک و استیو از هم جدا شدن و هرکدوم به یک گوشه جنگل رفتن تا با مشتریهای احتمالیشون گفتگو کنن.

فرض اول(استیو):فروختن ماهی به دیگران

بعد از صحبت هایی که استیو با حیوونای مختلف کرد متوجه شد که گویا حیوانات جنگل علاقه ای به خرید ماهی ندارند.بعضی از حیوانات اصولا ماهی خوار نبودن و اونایی که ماهی خوار بودن، اکثرا شکارماهی رو فعالیت لذت بخشی میدونستن که حاضر نبودن به کس دیگه ای واگذارش کنن. بعضی ها هم خودشون ماهی بودن و معلومه اصلا از هیچ استارتاپ مرتبط با ماهیگیری استقبال نمیکردن!

:(

فرض دوم(اریک):آموزش ماهیگیری به حیوانات

اریک متوجه شد که تو قبیله گرگ ها اکثرا علاقه مندن ماهیگیری رو یاد بگیرن و از اونجایی که گرگ ها قبایل پر جمعیتی بودن؛ بازار اونا ، بازار خوبی بود اما متاسفانه وقتی که عقاب روش ماهیگیریش رو براشون توضیح داد ، هیچکس خوشش نیومد.خوب بیچاره ها چطور میتونستن بالای رودخونه پرواز کنن، از اون بالا ماهی رو ببینن، ضریب شکست آب رو محاسبه کنن تا جای دقیق ماهی رو تشخیص بدن، بعدش با سرعت شیرجه بزنن و ماهی رو شکار کنن!

اریک پس از گفتگو های بسیار به این نتیجه رسید که حیوانات دیگه یا علاقه ای به ماهیگیری کردن ندارن، یا بلدن و یا اینکه روش عقاب به دردشون نمی‌خوره.درنتیجه ایده دوم اونا هم رد شد!

:(

ایده سوم(باز هم اریک):آموزش پرواز به حیوانات

ایده آموزش پرواز هم مثل آموزش ماهیگیری دراومد.با این تفاوت که در مورد پرواز، تقریبا همه حیواناتی که پرواز بلد

نبودن دوست داشتن پرواز رو یاد بگیرن، اما متاسفانه بازهم چون ابزار عقاب که بال های قدرتمندش بود رو نداشتند، کاری ازشون برنمی اومد.پس این فرض هم رد شد.

:(

اریک که خیلی ناامید شده بود به بالای یک صخره بلند رفت و غرق در افکار شکست خودش شد!اون خیلی علاقه مند بود که شغلی داشته باشه و تا قبل از گفتگو با حیوونا مطمئن بود که میتونه یک ایده خوب رو پیدا کنه اما حالا تمام امیدش رو از دست داده بود.در دور دست ها نقطه ای دیده میشد که هرچی نزدیک تر میومد بیشتر به استیو شبیه میشد.

بعض اریک با دیدن استیو شکست و شروع به درد دل کرد:«ما ایده های خیلی خوبی داشتیم که بعضیاش واسه سایر حیوونا هم جالب بودن. خصوصا پرواز! اما لعنتی لعنتی لعنتی!طبیعت، اونا رو به شکلی خلق کرده که هیچوقت نمیتونن پرواز رو تجربه کنند و این فرصت ما برای آموزش اون ها رو از بین میبره.»

استیو گفت من هم به همین نتیجه رسیدم.متاسفانه تمام ایده های ما شکست خورد و این نشون میده که ما نمیتونیم کسب و کاری واسه خودمون داشته باشیم.بهتره بریم واسه دیگران کار کنیم.

و به این ترتیب بود که استیو و اریک رفتن تمام عمر واسه موشها باربری کردن، اون هم در شرایطی که هیچوقت نتونستن این شکست رو فراموش کنن.این داستان جایی تموم میشه که اریک از غصه خودکشی میکنه و استیو باور میکنه اون باعث این غم و اندوه همیشگی اریک بوده!!!

دروغ گفتم...

برعکس اریک، استیو اصلا ناراحت نبود.اون به اریک گفت:«چطور انتظار داشتی اولین پیشفرض های ما درست در بیاد.اون هم قبل از گفتگو با مشتریامون!حالا ما مشتریامون رو بهتر میشناسیم.حالا باید با شناخت جدیدی که پیدا کردیم ببینیم چه مشکلی رو میتونیم در زندگیشون تشخیص بدیم که امکان حلش رو داریم.»

اریک کمی به فکر فرو رفت و بعد گفت:تو گفتگو هام مشکلی که تشخیص ندادم.تنها چیزی که درموردشون فهمیدم این بود که خیلیا دوست داشتن بتونن پرواز کنن ولی چون بال نداشتن نمیتونستن...

در اینجا ناگهان یک فکر جالب به ذهن اریک رسید.با هیجان توضیح داد:«حیوونا بال نمیخوان، بلکه تجربه پرواز رو میخوان!اگه حیوونایی داریم که علاقه مندن تجربه پرواز کردن رو داشته باشن ولی هیچوقت نمیتونن پرواز کنن ، پس اونا مشتریان دائمی برای خدمات پروازن.ما میتونیم اونا رو بلند کنیم و دور جنگل بگردونیم و کاری کنیم که لذت پرواز کردن رو تجربه کنن!»

با ظهور این ایده استیو و اریک دیگه سر از دم نمشناختن.بلند شدن و بر فراز جنگل پرواز کردن و یک مسیر زیبا رو برای حمل و نقل حیوونا انتخاب کردن، مسیری که پر از درختان بزرگ بود و از یک دشت و یک آبشار هم می‌گذشت.استیو فریاد زد این زیباترین مسیر جنگله و پرواز تو این مسیر تجربه بی نظیری برای حیوونا خواهد بود!

وضعیت پیش فرض نام ایده
مردود حیوونا علاقه مند به خرید ماهی هستند فروش ماهی
مردود حیوونا علاقه مند با یادگیری ماهیگیری هستند آموزش ماهیگیری
تایید اما دارای مشکلات فنی لاینحل حیوونا علاقه مند به یادگیری پرواز هستند آموزش پرواز
در حال بررسی حیوونا علاقه مند به تجربه پرواز هستند تجربه پرواز

در اینجا استیو به فکر مشتریاش افتاد.مشتریای اون کیا بودن؟ تو صحبت هایی که اریک با حیوونا داشت متوجه شده بود که تقریبا تمام حیواناتی که قادر به پرواز نبودن این تجربه رو دوست داشتن اما خب اونا هم نمیتونستن به همشون به چشم مشتری نگاه کنن! مثلا یک عقاب چطور می‌تونست یک شیر یا حتی بدتر، یک فیل رو بلند کنه و برفراز جنگل بگردونه؟ پس اریک و استیو دایره مشتریانشون رو محدودتر کردن.مشتریان اونا حیوانات کوچیکی بودن که علاقه مند بودن پرواز کردن رو تجربه کنن.

حیوانات دیگه معمولا در این مرحله از کلاغ برای اطلاع رسانی خدماتشون استفاده میکردند اما استیو معتقد بود برای این کار هنوز زوده! اونا باید مطمئن میشدن که در عمل هم حیوانات از ایده اونا استقبال میکنن.برای این منظور پیش یک خرگوش رفتن و بهش گفتن که حاضرن در قبال یک هشتم کاج اونو بر فراز جاده طلایی-اسمی که اریک رو اون مسیر گذاشته بود-بگردونن.

خرگوش هم که عاشق این سواری خیلی ارزون شده بود قبول کرد.اریک با پنجه های توانمندش خرگوش رو بلند کرد و با سرعت هرچه تمام تر بر فراز جاده طلایی به پرواز در اومد.اما وقتی پرواز به پایان مسیر رسید و خرگوش رو روی زمین گذاشت، خرگوش به جای اینکه بازخوردی بده با سرعت هرچه تمام تر پا به فرار گذاشت!

استیو با خودش فکر کرد این صادقانه ترین بازخوردی بود که می‌تونستن از خرگوش بگیرن.آخه کدوم حیوون کوچیکی هست که از قرارگرفتن بین پنجه های یک عقاب لذت ببره؟!اونا باید فکری به حال این مشکل میکردن.پس رفتن پیش موشها که بافنده های ماهری بودن و اون ها هم در ازای دو کاج یک سبد خیلی محکم و خیلی زیبا برای اونا بافتن تا مسافراشون تو سبد بشینن و دیگه از پنجه های قوی عقاب نترسن.از طرف دیگه مسافرا میتونستن با ضربه زدن به پنجه های عقاب ازش درخواست کنن که آرومتر یا سریعتر پرواز کنه,چون تو سرعت بالایی که عقاب پرواز میکرد صدا به صدا نمی‌رسید و اگه حیوونی مثل خرگوش بیچاره از ترس زهره ترک هم میشد عقاب نمی‌فهمید.

استیو و اریک خیلی خوشحال بودن که این تجربه ترسناک رو فقط واسه یک خرگوش به وجود آوردن و به هم قول دادن که هرچه زودتر از دلش در بیارن.اریک با خودش فکر کرد اگه کارشون رو با وسعت کم شروع نمیکردن ممکن بود چنان سطحی از نارضایتی تولید کنن که دیگه هیچوقت نتونن اعتبار برندشون رو برگردونن!

بعد از گذشت یک هفته، سبد عقاب ها حاضر شد.یکی از همون موش های بافنده داوطلب شد اولین پرواز آزمایشی با سبد رو انجام بده.بعد از این پرواز موش چنان غرق لذت و حیرت شده بود که همه دوستاشو دعوت کرد که اون ها هم حتما پرواز رو تجربه کنن.

وضعیت پیش فرض نام ایده
تایید! حیوونای کوچیک دوست دارن پرواز رو تجربه کنن تجربه پرواز

حالا وقت تعیین قیمت بلیط بود.استیو معتقد بود که اونا باید هزینه ای رو در نظر بگیرن که علاوه بر هزینه های جاریشون و سودی که میخوان بکنن، هزینه رشدشون رو هم پوشش بده تا اگه فردا خواستن کسب و کارشون رو گسترش بدن، امکانش رو داشته باشن.عقاب ها به این نتیجه رسیدن که نیم کاج برای هر پرواز مبلغیه که هم مشتریا میپردازن هم برای اونا مناسبه.

موشها یکی یکی پرواز کردن و بعد هم تجربه لذت بخششون رو واسه دوستاشون تعریف کردن.به مرور خبر پروازهای عقاب ها تو جنگل پیچید و تعداد متقاضیان پرواز اونقدر زیاد شد که دیگه اریک و استیو جوابگوی مراجعات نبودن.به همین دلیل شرکت«خدمات پروازی جاده طلایی»رو با برند«عقاب طلایی»تاسیس کردن و چند عقاب دیگه رو هم استخدام کردن تا حیوونا زیاد تو صف انتظار نمونن.در طی چند ماه آینده شرکت«عقاب طلایی»بزرگتر شد و جاده های جدیدی رو برای پرواز در نظر گرفت.چندین کارمند اضافه کرد و عده ای رو هم مسئول جمع آوری دوره ای بازخورد مشتریان کرد.

شرکت«عقاب»روز به روز بزرگتر شد و اریک و استیو تمام عمر پیش هم موندن و کاج دار ترین حیوونای جنگل شدن و سرمایه و دانششون رو در راه آبادی جنگل به کار بردن و جنگلشون بهترین جنگل دنیا شد و همه حیوونای دنیا از اونا به خوبی یاد میکردن و اسم بچه هاشون رو استیو و اریک میذاشتن!!!

اگه تا حالا متوجه نشدین باید بگم که بازهم دروغ گفتم! هیچکدوم از داستان های واقعی مثل داستان های افسانه ای به این خوبی تموم نمیشن و داستان ما هم که واقعی ترین داستان تجارته نمیتونه اینجوری به پایان برسه...

واقعیت اینه که بعد از چند سال پروژه بعدی فکر استیو رو به خودش مشغول کرده بود: «چطور میشد وسیله ای ساخت تا حیوانات بزرگتر هم بتونن پرواز رو تجربه کنن؟»به همین دلیل رفت پیش اریک و با شور و شوق زیاد بهش گفت:«اریک!نظرت چیه که شرکت رو توسعه بدیم و وسایلی بسازیم که بتونیم فرصت پرواز رو برای حیوونای بزرگ‌تر هم فراهم کنیم؟»

اما برخلاف انتظار استیو، اریک اصلا خوشحال نشد.اریک در جواب گفت:

-چند وقتی هست که میخوام این مسئله رو با تو درمیون بزارم.من میخوام از این شرکت جدا بشم و شرکت خودم رو تاسیس کنم!!!

-چرا؟

-چون من زحمت خیلی بیشتری تو این شرکت میکشم اما سهم برابر با تو دارم و این عادلانه نیست!

-چی میگی؟ من بودم که این کار رو شروع کردم، پس حقمه که سهم بیشتری داشته باشم، اما تا حالا اینو بهت نگفته بودم و با سهم مساوی ساخته بودم

-اما من ساعات بیشتری کار میکم

-ولی من دانش بیشتری با خودم آوردم

-من کاج بیشتری آوردم

-اگه پارسال که شیر میخواست شرکت رو بالا بکشه، من شرکت رو نجات نداده بودم امروز اصلا شرکتی نبود که تو سهم بیشتری بخوای، همون موقع من بودم که شب و روز کار کردم تا...

-اگه من....

-اما من...

-آخه من...

-اصلا من..

-حالا که اینطور شد دیگه من...

-قبوله، دیگه نه تو نه من!

results matching ""

    No results matching ""